عشقورزیدن برای آخرینبار
مقالات
بزرگنمايي:
پیام مازند - ایسنا /«جوانی بدون جوانی» اثر برجسته میرچا الیاده است که فرانسیس فورد کاپولا از روی آن فیلمی به همین نام ساخت.
در یادداشتی با ترجمه لیلا عبداللهی میخوانیم: رمان کوتاه «جوانی بدون جوانی» اثر میرچا الیاده فیلسوف و نویسنده رومانیایی، در سال 1967 منتشر شد و فرانسیس فورد کاپولا در سال 2007 از روی آن فیلمی به همین نام ساخت. ترجمه انگلیسی این رمان نیز با مقدمه فرانسیس فورد کاپولا منتشر شده است؛ مقدمهای که ترجمه فارسی آن را میخوانید، تصویری از این رمان و پروسه نوشتن فیلمنامه آن توسط کاپولا است و درنهایت ساخت فیلم آن. در نقطه تلاقی طبیعت و ماوراءالطبیعه، افسانه و تاریخ، رویا و علم، رمان کوتاه میرچا الیاده قرار دارد؛ تریلری روانشناختی از دانشمندی بهنام دومینیک ماتئی که رویدادی ویرانگر را تجربه میکند که به او این امکان را میدهد تا زندگی جدیدی با ظرفیتهای فکری شگفتانگیز آغاز کند. نازیها که در پی انجام آزمایشهای پزشکی برای کشف قدرت طولانیکننده عمر شوکهای الکتریکی هستند، به دنبالش میگردند. ماتئی برای فرار از دست آنها، تلاش میکند از رومانی، سوئیس، مالتا و هند عبور کند. با قدرتهای تازهای که از حافظه و درک عظیم برخوردار است، خود را در مواجهه با شکوه و ترس ماوراءالطبیعه مییابد. در این فانتزی سوررئال و فلسفی، میرچا الیاده مرزهای ژانر ادبی و همچنین تخیل خواننده را آزمایش میکند؛ ترکیبی فوقالعاده از رئالیسم، سوررئالیسم و فانتزی که اهمیت اسطورهها و ماوراءالطبیعه را برای یافتن معنا در دنیای روزمره نشان میدهد. به عبارتی دیگر، «جوانی بدون جوانی» مانند یک همکاری سوررئالیستی از خورخه لوییس بورخس، کورت ونهگات و کارل یونگ به نظر میرسد. این رمان با ترجمه رضا دهقان از سوی نشر ماهی منتشر شده است.
«جوانی بدون جوانی»: فیلمی از دوران جنگ جهانی دوم است که درباره یک استاد سالخورده است که جوانسازی مرموز او باعث میشود تا هدف حمله نازیها قرار گیرد. این یک داستان عاشقانه است که در لفافهای از معما پیچیده شده است. اینگونه است که من به فیلم فکر میکنم، پس از اینکه چند روز پیش آن را دیدم. اما شاید جالبتر باشد که به زمانی برگردیم که برای اولینبار داستان میرچا الیاده را میخواندم و به ساخت فیلمی از آن الهام گرفتم.
«با زمان چه باید کرد؟... زمان، ابهامِ بزرگِ وضعیتِ انسانی.» (میرچا الیاده) موضوع هر فیلمی که تصمیم به ساخت آن میگیرید دوچندان اهمیت دارد، زیرا فرایند ساخت فیلم تجربهای بیرحمانه، کسلکننده و دشوار است و باید مطمئن باشید که موضوع انتخابی چیزی است که میتواند علاقهتان را حفظ کند. مهم نیست شرایط چقدر سخت شود یا چقدر ناامید شوید، باید مطمئن باشید که هر روز صبح از خواب بیدار میشوید تا با موضوعی روبهرو شوید که هنوز شما را مجذوب خود میکند. بهتر است این موضوع چیزی باشد که هنوز کاملاً آن را درک نکردهاید، حتی بهتر اگر بر اساس پرسشی باشد که هنوز پاسخ آن را نمیدانید. سپس ساخت فیلم، که درنهایت از سالها گذر خواهد کرد، میتواند پاسخی باشد که همان فیلم خود خواهد بود.
من چندین سال را صرف نوشتن یک فیلمنامه اصلی و جاهطلبانه کرده بودم که تمام تلاشهای من برای تکمیل آن بینتیجه بود. این پروژه قرار بود لحظهای مهم در دوران حرفهای من باشد؛ پروژهای جاهطلبانه با تمها و ابعاد بزرگ که حتی قصد داشت ایدههای جدیدی به زبان سینمایی کنونی اضافه کند. من تصمیم گرفته بودم که فیلم من میتواند در دو زمینه، «زمان» و «آگاهی درونی»، پیشرفت کند.
سینما تنها صد سال عمر دارد و در این مدت (بهویژه در دوران فیلمهای صامت)، فیلمسازان پیشگام اطلاعات زیادی درمورد زبان سینما نداشتند؛ زیرا هنوز این زبان وجود نداشت. مسائلی مانند «کلوزآپ»، تدوین موازی و مونتاژ از آزمایشهای آنان به وجود آمد. فیلمسازان بزرگی مانند ادوین اس. پورتر، د.و. گریفیت، گ.و. پاپست و سرگئی آیزنشتاین مجبور بودند که زبان سینما را در حین کار اختراع کنند. در آن زمان که سرمایهگذاران بیشتر علاقهمند به واردکردن فیلمها به دستگاههای نیکلودئون بودند تا کنترلهای خلاقانه را اعمال کنند، کارگردانها به حال خود رها شده بودند. بعدها در دوران مدرن، آن آزمایشها «یخ زدند» تا سودآوری را تضمین کنند و از ضرر جلوگیری نمایند. اما من احساس میکردم که فکرکردن به این موضوع که همهچیز کشف شده، سادهانگارانه است؛ بنابراین تصمیم گرفتم که سینما را بیشتر گسترش دهم، بهویژه در این دو زمینه: «بیان سینمایی زمان» و «آگاهی درونی.»
وقتی فیلمنامه جاهطلبانه و ناتمام خود را به دوستی از دوران دبیرستانم، وندی دانایگرر (که بهعنوان دختری جوان نهتنها زیبا، بلکه نابغه بود و اکنون استاد برجسته مطالعات شرقی، سانسکریتشناس و استاد کرسی الیاده در دانشگاه شیکاگو است) نشان دادم، او با فرستادن یادداشتهایی شامل برخی از نقلقولهای میرچا الیاده، کمک شایانی کرد:
پرسش، «با زمان چه باید کرد؟»، ابهام بزرگ وضعیت انسانی را بیان میکند... درواقع این یک رویا نیست، اما به دلیل اینکه آینده است، بنابراین جزو ویژگیهای توهمی رویا به حساب میآید. حالا زمان بهطور خاص غیرواقعی است....»
این خطوط در فیلم توسط جوزپه توچی، سانسکریتشناس و کاشف ایتالیایی افسانهای، گفته میشود که بهعنوان یک نماد واقعی برای الیاده شناخته میشد.
من با شخصیت اصلی داستان، دومینیک ماتئی، که یک پلیمات، زبانشناس، سانسکریتشناس و متخصص در موضوعات مقایسهای دین است، جذب شدم. این شخصیت مشابه خود الیاده بود. این را در نظر بگیرید که در آن زمان من مردی 66 ساله بودم که سالها صرف نوشتن فیلمنامهای کرده بودم که هرگز نتوانستم آن را بهطور کامل به اتمام برسانم، درحالیکه داستان مردی را میخواندم که به سن 70 سالگی رسیده بود و از اینکه احساس میکرد قدرتهای خود را از دست داده و هرگز نخواهد توانست کار زندگیاش را به اتمام برساند، میترسید و بهطور شگفتآوری خود را دوباره جوان مییابد. نهتنها دوباره به دوران اوج زندگیاش بازمیگردد، بلکه جسمش بهتر از همیشه میشود و مانند فاوست، بزرگترین آرزویش، یعنی بزرگترشدن تواناییهای ذهنی و حافظهاش و دیگر «قدرتها»یش، به او داده میشود.
چون الیاده نیز یک زبانشناس پرشور بود که در دنیای آرزوها غرق شده بود، آرزوی نهایی دومینیک «درک عمیقتری از ریشههای زبان» بود. داستان الیاده با یک قدم کاملاً غیرمنتظره پس از دیگری پیش میرفت و مرا با خود میبرد.
یکباره فکر کردم، این همان چیزی است که من به دنبال آن بودم، چیزی که میتواند مرا از باتلاقی که فیلمنامه ناتمامم در آن گیر کرده بود نجات دهد؛ یک افسانه درباره مردی که تقریباً همسن من بود، دوباره جوان میشود و قدرت دستیابی به آنچه را تمام عمرش در تلاش بود تا به آن برسد پیدا میکند. و به عشقورزیدن، «برای آخرینبار.»
من نزدیک به ده سال بود که فیلمی نساخته بودم. همانطور که همیشه، مثل دوران جوانیام، میخواستم فیلمهای شخصی بسازم، فیلمهای هنری، فیلمهای تجربی- تمام این نوع فیلمها که هیچکس نمیخواست آنها را تأمین مالی کند. تصمیم گرفتم از دخترم سوفیا یاد بگیرم، که به ژاپن رفت و با استفاده از سبک فیلمسازی جوانانه و چریکی خود، فیلم «گمشده در ترجمه» را براساس شرایط خودش ساخت. فقط فکرکردن به این موضوع که شاید من هم بتوانم فیلمی به سبک «فیلمسازی چریکی جوانانه» بسازم هیجانزدهام کرد. مطمئن بودم که هنوز میتوانم. فهمیدم که مثل دومینیک ماتئی، میتوانم آزادیای را که با جوانی مرتبط میکنم برای خودم بردارم، و همراه با آن فرصتی برای دوباره جوانشدن و دوباره فیلمسازشدن.
این فیلم باید درمورد بسیاری از مسائل باشد - زمان، حافظه، فرصتهای دوباره، توهم مرد جدید، تاریخ اروپا، عشق و استفاده از کسی که دوستش داریم، زبان - و میدانستم که تنها راه منطقی برای مقابله با این معضل این است که دوباره جوان شوم، همه چیزهایی را که میدانستم فراموش کنم و سعی کنم ذهن یک دانشجو را داشته باشم. خودم را دوباره اختراع کنم و فراموش کنم که اصلاً سابقه فیلمسازی داشتم، و بهجای آن، درباره داشتن یک شغل فیلمسازی رویا ببافم؛ بنابراین، تمهای این فیلم، «جوانی بدون جوانی»، تمهای این لحظه در زندگی من خواهند بود، چیزی که پیشنیاز این است که فیلم «باشد» آنچه دربارهاش است، که بالاترین شکل سینما است.
-
چهارشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۳ - ۱۳:۱۲:۲۹
-
۱۰ بازديد
-

-
پیام مازند
لینک کوتاه:
https://www.payamemazand.ir/Fa/News/873189/